تبليغاتX
۞ مداد رنگی کوچولو ۞
تولد با زخمی تلخ از سیاست
سلام.

نبودم. می دونم که دلتون واسم تنگ شده.

امروز كه اين مطلب رو مي فرستم۳۰ مهر ماهه و من ساعت ۸ شب هنوز سر کار هستم(ریا نشه !!!!)...

فردا ۱۹ امين سالروز تولدمه... به همین سادگی!!! 

۱۹ سال پيش ساعت ۳۰ دقيقه بامداد اول آبان پا به اين دنيا گذاشتم..

اميدوارم تونسته باشم خدمت موثري تو اين ۱۹ سال عمرم به جامعه كرده باشم

امسال تولدم با سال های دیگه خیلی فرق داره... خیلی...

 

امسال دیگه خوشحال نیستم

امسال از سیاست ... نه ...از  مردم عادی که هرکدوم سیاست رو برای خودشون تعریف می کنند ... زخم بدی خوردم... خیلی بد...

نمی خواستم بگم... اما ۴ ماهه که این حرف داره گلوم رو اذیت می کنه... امسال بهترین رفیق زندگیم دیگه زمان تولدم نیست...

دیگه بهم تبریک نمی گه...

آره... نمی خواستم بگم ولی دیگه مجبور شدم...

سالهای دور (حدود ۷-۸ سال پیش) با پسری به نام محمد که در همسایگی مان بود دوست شدم... هردو آرام بودیم و کم حرف... اما این دوستی به نفع هردی ما بود... فعالتر شدیم...

هر روز این دوستی گرمتر می شد...

هرکدوم دچار مشکل می شد... اون یکی هرکاری که از دستش بر می اومد برای رفع مشکل اون انجام می داد... بی چون و چرا و بی چشم داشت

یادمه  یک بار که من برای مدتی عزادار بودم و در منزل تنها زندگی می کردم... خانواده ام نبودند... محمد بود که رفاقت را در حق من تموم کرد... یک هفته نذاشت مشکلی برام پیش بیاد تا من از کارهای دیگه ام عقب بمونم... هرلحظه برای هر مشکلی کمکم می کرد... 

روز به روز رفاقت ما گرمتر می شد...

به هم می گفتیم داداش...

هیچ وقت نشده بود از دست هم ناراحت باشیم... شاید بهتره بگم خیلی پاک بود...

اما حیف... همه چیز داشت خوب پیش می رفت... اما .. اما این بار یک عده حسود نتونستند رفاقت گرم ما رو ببینند.. بگم ما از لحاظ سیاسی کمی (تکرارا می کنم که کمی) با هم تفاوت نظر داشتیم... اما یک عده آدم پست از پاکی و مرام اون سوء استفاده کردند و تونستند آتشی به این دوستی ناب ما که تو فامیل هردو طرفمون زبانزد بود بزنند .... این دوستی رو طوری نابود کردند که نگو....

امیدوارم خدا دودمان نابود کنندگان این دوستی رو نابودکنه... آمین

فقط دعا کنید که این دوستی قدیم ما دوباره شکل بگیره... و محکمتر

در آخر خواهشی می کنم از دوستان ... خواهش می کنم... التماس می کنم که دیگه حرف سیاسی در کامنت ها ننویسند...

دیگه از سیاست متنفر شدم...

خواهش کردم عزیزان...

ممنون که به ما هم سر زدید...

تولدم مبارک... اما این بار ....

 

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

فعلا مطلب نداشتم...یعنی داشتم نرسیدم بذارم رو وبلاگ

و به قولی مطلب مورد نظر موجود نمی باشد....

اما ۱ خبر ... قبول شدم.. اون هم با یک معجزه..فقط لطف خدا بود...

قبول شدم مهندسی مکانیک جامدات... اون هم دانشگاه فردوسی مشهد!!!!!!!!!!

انشا الله همه کنکوری ها قبول شن ...

التماس دعا .. یا علی

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
من مطلب می نویسم... پس هستم

سلام...

وقتتون بخیر

پنج شنبه گذشته(5 شهریور) مطلب داشتم... اما نه یک دونه... که دو تا!!!(آخ جوووووووووووون)

مطالبی با عنوان "اشتباه شده بود" و یکی هم با عنوان "کارمند را توصیف کنید"...

البته مطلب دوم به قدری کم شده بود که معتقدم دیگه چیزی ازش نمونده بود... و اون نسخه ای که تو روزنامه چاپ شد، دیگه جالب نبود واسه خواننده ها...(قابل توجه مدیریت صفحه سوسه ... البته با نهایت ادب و احترام... من شغلم رو دوست دارم!!!)

اما حالا من نسخه بدون سانسورش رو می ذارم رو وبلاگ....(اولش "می ذارم" رو نوشته بودم "می زارم"... بین خودمون بمونه)

اما اول مطلب اشتباه شده بود رو بخونید:

 

اشتباه شده بود

آدم های زیادی اومده بودند... همه منتظر بودند... یکی یه دسته گل دستش بود... یکی یک جعبه شیرینی.. یکی دیگه خیلی خوشحال و یکی هم ناراحت... هرکسی حالی داشت... اما مهمتر این بود که همه منتظر بودند... پدری دست بچه اشرو گرفته بود.. کودک به باباش گفت: بابایی پس کی می آد؟ باباش گفت : الان دیگه باید برسه عزیزم... کوچیک و بزرگ... همه و همه ... کنار هم منتظر ایستاده بودند تا بیاد... تو نگاه همه انتظار دیده می شد.... مادری که طفل شیرخواره اش رو تو آغوش گرفته بود و اومده بود . اون هم در انتظار...

پیرزنی که با یک زنبیل اومده توجه همه رو به خودش جلب کرده بود...همه می گفتن مادرجان شما چرا اومدی

کم کم همهمه ای بین جمعیت افتاد... یه دفعه یکی داد زد... داره میاد ... داره میاد... همه شاد شدند... شادی رو می شد تو جمیت حس کرد... لحظه موعود رسید...

اومد.. .آروم آروم ... مثل طاووس خرامان آرام و با طمانینه وارد شد... انگار زمان ایستاده بود... نفس همه تو سینه حبس شده بود... وقتی که به جلوی جمعیت رسید... نگاهای مردم با اون گره خورد... جمعیت کمی مکث کرد... سکوت بود که همه جا رو فرا گرفته بود... یک دفعه بچه ای جیغ شادی کشید و سکوت رو شکست... فریاد زد: بابایی ...بابایی اومد.. همین فریاد کافی بود تا یخ جمعیت رو آب کنه... دیگه هیچکس نمی دونست چیکار کنه... یک دفعه همه به طرفش دویدند... اما نه.. چی شده بود.. نتونستند نگهش دارند... رفت... رفت ( به همین سادگی) ...اما دیگه اون رفته بود... همه مات و بهوت موندند. کودک خودش را به زمین می کوبید... فریاد می زد.. بابایی چرا گذاشتی بره... دیگر هیچکس چیزی نمی دانست... اما دیگر دیر شده بود

یک دفعه یکی صدا زد:

اشتباه شده بود.. این اتوبوس تو این ایستگاه نگه نمی داره !!!!

 

حالا هم اگه حالش رو داشتید مطلب روز کارمند (4شهریور) رو بخونین:

 

با نهایت احترام به کارمند های عزیز(کارمند موصوف در متن صهیونیست بوده)

 

 

4 تیر روز کارمند...

کارمند را توصیف کنید

لب پنجره نشسته بودم که بادی وزیدن گرفت و حس مرا برخاستاند(!) تا انشایی بنویسم با موضوعی که معلم عزیزتر از جانم گفته بود(!)...

همانطور که معلم جان ما گفته بودند به خانه رفتم و قلم در دست گرفتم تا انشای خود را بیاغازم... اما هر کاری کردم انشام نیامد....! به همین خاطر تصمیم گرفتیم که از بزرگتر هایمان درباره کارمند سوال کنیم... پیش بابایی که در اداره پشت میز می نشیند، رفتم و از او پرسیدم باباجان کارمند یعنی چه؟؟ بابایمان در حالی که مثل همیشه داشت با چرتکه اش ور می رفت گفت : کارمند یعنی من... یعنی فشار مالی ... بدبختی .. در آمد کم ... اما کمکم حس کردم صدای پدر در حل بالا رفتن است... به خودم آمدم و دیدم که پدر میز و صندلی و قندان را به زمین کوبیده و در آستانه پرتاب آینه شمعدان جهیزیه مامان به سمت سر من است در حالی که همش می گفت برو بچه.. چی می خوای ... ولم کن بذار به بدبختی خودم بمیرم... و ما هم سریعا از محل متوالی(!) شدیم.

پیش مامانی رفتم و از او درباره ی کارمند سوال کردم، مامانی مان اشک در چشمانش حلقه زد و گفت ... کارمند یعنی بابات که هیچی از پولش رو به ما نمی ده و همش رو خرج خودش می کنه.. مثلا که کارمنده ولی همه پولهاش رو نگه می داره واسه خودش و حتی دریغ از یک شاخه گل که آخر ماه برای من بگیره... سپس بغض مامانی ترکید و گفت باباتهم کارمنده .. شوهر شمسی خانم همسایه مان هم کارمنده.. اون براش چی می خره .. بابات چی می خره؟؟؟ همانطور در حال صحبت بود که صدای بابامان بلند شد که خانم باید چیزی بمونه که خرج شما بکنم... مادرم گفت برو خودتو سیاه کن .. ما ختم این دو دره بازی هاییم(!!!!).. من معنی این جمله مامانی مان را نفهمیدیم.. اما بابام گفت که چرا چرت و پرت می گی .. ای زنیکه ...... (این جا بابامان فحش بد داد که ما گوش هایمان را گرفتیم و نشنیدیم! ) .. من از کجا بیارم خرج کنم.. ندارم.. آخه مگه من غیر از تو زن دیگه ای دارم که خرجش کنم.. واسه شما نیارم.. ندارم ... نمی مونه چیزی واسم... اما مامانمان یک دفعه داد زدد و ماهیتابه را به شکل خاصی و ماهرانه به سمت بابامان انداخت که ما هنوز هم در کف این هنر مامانمان هستیم.. که پدر مان با یک جاخالی توانست ماهیتابه را دفع کند و این جا بود که ما به پدرمان ایول گفتیم.. اما یک دفعه مامانمان گفت پس حتما زن دیگه ای داری که پولات به ما نمی رسه دیگه...  مادرمان همین جمله را گفت و به سمت اتاق رفت و بعد از چند دقیقه با یک چمدان بازگشت و دست ما را گرفت و با هم به خانه ی بابابزرگمان رفتیم ... و چند روز در آنجا ماندیم.. تا این که روزی مادرمان ما را برد به سیمت یک ساختمان بلند که روی درش  یک ترازوی قدیمی گنده چسبانده بودند.. روی درش نوشته بود دادگستری ولی ما نفهمیدیم یعنی چه.. بعدش رفتیم داخل یک اتاق که پر از صندلی بود و یک آقایی پشت میز نشسته بود و ما را برای چند دقیقه به بیرون فرستادند و من رفتم از یک آقایی که لباس پلیس بر تن داشت پرسیدم که آقا کارمند یعنی چه؟! او گفت ببین اون آقایی که پشت میز دم در نشسته کارمند است... اما ما باز هم کاملا نفهمیدیم.. تا این که دوباره ما را به همان اتاق پر از صندلی بردند.. از ما پرسیدند که می خواهی با کی زندگی کنی؟ ما هم چون مادرمان را بیشتر از پدر مان دوست داریبم... آخه پدر مان هیچوقت به ما پول توجیبی نمی داد، گفتیم با مادرمان... و بعد آقایی که آن بالا پشت میز نشسته بود چیز هایی گفت و بعد مادرمان دست ما را گرفت و برد به خانه مادر بزرگ و گفت از این به بعد اینجا زندگی می کنیم... اما بعد از آن روز من دوباره از مادرمان این مساله را پرسیدم که گارمند یعنی چه و او باز هم گفت کارمند یعنی بابات!!! بالاخره با جمع کردن نتایجی که بدست آوریم  به این نتیجه رسیدیم که کارمند باید بابایی باشد که پشت میز می نشیند و هیچ وقت هم پول ندارد و زن و بچه اش در خانه مادر زنش زندگی می کنند...

این بود انشای من ... زنده باد معلم من و بابای کارمند من ... چرا که با این که به من پول تو جیبی نمی دهد، دوستش دارم.... البته نه به اندازه مامانی مان

 

 

ممنون از این که لطف کردید و مطالبم رو تحملیدید!!!

 

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
مدتی نبودم.... کجا بودم؟
سلام.

 مدتی نبودم... امروز که این پست رو می نویسم... ۳۰ مرداده...

جاتون خالی سفر بودم. با دست پر از سفر برگشتم.

حالا صبر کند... در اسرع وقت مقداری تحفه ی طنز (!)از سفر آوردم میزارم تو وبلاگ

و ذکر کنم که جای همه ی دوستان خالی رفتیم یه سری هم به شب شعر در حلقه رندان زدیم

و آخر این هفته اگر خدا بخواد می خوام با مطلب بترکونم... فقط دارم می نویسم.

پس فعلا منتظر بمانید...

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
بازگشت صادق

بعد از مدتها دوباره اومدم. با طنزی دیگر

البته ببخشید اگه خوب از آب در نیومده بود... چون بعد از ۱ سال دوباره شروع کردم.

امیدوارم خوشتون بیاد

آخرين اخبار از نحوه ثبت نام مدارس


با سلام خدمت شما عزيزان! به گزارش خبرنگاران سوسه، آخرين اخبار از نحوه ثبت نام در مدارس، در جلسه اي که مديران مدارس غير انتفاعي در رستورانهاي تهران به صرف شام و شيريني برگزار کردند، اعلام شد.
شايان ذکر است، پس از صرف شام و شيريني، ميهمانان براي پاتختي فردا نيز دعوت شدند!
به گفته مدير مرکز آموزشي غير انتفاعي مرتع دانش(! ) شرايط ثبت نام امسال نيز مانند سال گذشته بر اساس نسبت فاميلي و ميزان درآمد والدين دانش آموز و نيز ميزان درآمد معرف به مجتمع هاي آموزشي و مدارس تعيين خواهد شد.
وي خاطر نشان کرد: احتمالاً امسال براي نخستين بار معدل را به عنوان شرطي براي ثبت نام در نظر بگيريم و نيز امسال به جز هفتاد هزار مدرسه دو نوبته، مدارس ديگر دو نوبته نخواهند بود!
به گزارش باشگاه خبرنگاران سوسه، اين مقام مسؤول که خيلي اصرار داشت، نامش فاش شود- ولي ما فاش نمي کنيم تا ضايع شود- در ادامه گفت: امسال براي تکريم بيشتر ارباب رجوع، يک شعبه از صندوق بانکهايي که مدارس در آنها حساب دارند، در مدارس ايجاد خواهد شد. وي افزود : اين شعب به طور الکترونيکي کنترل مي شوند و دريافت و پرداخت وجه در آنها فقط از طريق خودپرداز و خوددريافت صورت مي گيرد.
وي اضافه کرد: حداقل مبلغ دريافتي اين دستگاه ها يک ميليون و 500 هزار ريال است و نيز کسي که به بانک مراجعه کند، طبق تباني ما و بانک، از ثبت نام وي جلوگيري به عمل خواهد آمد.خبرنگاران ما اعلام کردند، در بين اين مصاحبه، نمونه فرم ثبت نام توسط منشي اين جلسه بين حاضران توزيع شد که با تلاش خبرنگاران ما، نمونه اي از اين فرم به دست ما رسيد که ضميمه شده است.

اطلاعات فردي دانش آموز:
نام دانش آموز:
نام خانوادگي دانش آموز:
نام پدر :
نام خانوادگي پدر(! ):
نام معرف:
نام خانوداگي معرف:
نام پدر معرف:

اطلاعات تحصيلي دانش آموز
خواهان ثبت نام در مقطع .........../ پايه ........... مي باشم.
معدل سال قبل:
معدل دو سال قبل
لطفاً نمودار سير تغيير معدل خود را در  مقابل ترسيم کنيد

اطلاعات مالي ولي دانش آموز
ميزان درآمد ولي:
ميزان کمک به مدرسه اجباري : 1500000 ريال (يک ميليون و پانصد هزار ريال)
ميزان کمک به مدرسه اختياري: 1500000 ريال (لطفا عددي بين 10 تا 1000 انتخاب نماييد)
تذکر: در صورت ذکر نکردن عدد ضريب در بند ثبت نام شما انجام نخواهد شد
تذکر 2: هرکه پولش بيش خدمت بيشتر ...
بياييد به فکر مدارس فرزندانمان باشيم

چاپ شده در روزنامه قدس- پنجشنبه ۲۵ تیرماه ۸۸

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
سلام

من دوباره اومدم.

کنکور رو دادم. اما اونطوری که می خواستم نشد و به عقیده ی خودم خراب کردم. بعید نیست بشینم و دوباره واسه سال بعد بخونم اما با شیوه ای درست تر و متفاوت.

به هر حال ...

باز هم دوباره اومدم تا بنویسم

موقتا خداحافظ

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
دارم واسه کنکور می خونم دعام کنید.

یا حق

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب

شب ، شب قدر است . قدر ....

گاهی دوست دارم که رو واژه اش فکر کنم ، ولی هرچی تلاش می کنم ، به هیچ چیز نمی رسم،

بار معناست که در این شب خفته و درکشه که مهمه.

ذهن من و توی بشر ، چه قدر باید بزرگ باشه که بتونه این شب رو درک کنه .....

شب قدر ... علی(ع).

آره علی(ع)... امام علی (ع) ...شخصیت او را هم برای درک باید مثل شب قدر ، کلی فکر کرد تا شناخت. علی شناسی، کار آسانی نیست ، همونطور که قدر شب قدر رو دونستن هم آسان نیست...

نمی تونم بیشتر از این ادامه بدم، .

یعنی ذهنم نمی ذاره ... .

به هرحال فقط دعا می کنم که :

خدایا به همه ی ما این قدرت رو بده که هم علی(ع) رو بشناسیم و هم شب قدر.....

ما رو از دعای خیرتون قراموش نکنید

 

یا علی...

 شب قدر

 

 

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب

سلام .

خسته نباشین. احوالتون که به لطف خدا خوبه دیگه ؟

خوش می گذره ؟

به سلامتی

(اه اه... عین این مجری های لوس تلویزیون)

خوب بگذریم . بله دیگه ماه مبارک رمضان هم رسید و باز هم میهمانی .

میهمانی بزرگی که همه به اون دعوتیم . میهمانی ماه میهمانی خدا.

امیدوارم که ایام به کامتون باشه و از این ماه استفاده ی کافی رو ببرین.

ما هم چند وقتی نبودیم و اذیتتون نمی کردیم.

ولی باز بعد عمری سری به این وبلاگ زدیم و دست یبه سر و روش کشیدیم.

خواهش می کنم تو ماهرمضان ما رو از دعای خیر خودتون فراموش نکنین.

دعا کنین ما هم تو کنکور رتبه خوب بیاریم. و یه رشته ی خوب قبول شیم.

ما هم برای شما عزیز گرامی دعا می کنیم.

ماه رمضان

منبع تصویر :www.pacania.com

 

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
نیمه شعبان رسید و .........
 

نیمه شعبان مبارک

 

خبر آمد خبری در راه است،    

        سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاد ،  

        پرده از چهره گشاید شاید

 

سالروز میلاد با سعادت منجی عالم بشریت بر همه شما دوستان عزیز (با تأخیر در تبریک ) مبارک باد

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
سلام . این هفته هم بعد از مدت ها با ۱ مطلب جدیدبه روز شدم. امیدوارم که این روزها رو به خوبی و خوشی بگذرونید.

این مطلب هم که نوشتم مربوط به افتتاحیه المژیک میشه که امیدوارم از نظر شما خوب از آب دراومده باشه.

ممنون از این که می خونیدش


المپيك را با تأخير ببينيد!

 

بله بينندگان عزيز، من جفات جاده اي مجري برنامه المپيك 29 هستم . در خدمت شما هستيم با پخش مستقيم، اما با تأخير افتتاحيه المپيك 2008 پكن. بله باز هم تأكيد مي كنم كه برنامه ما مستقيمه و يه وري نيست. حالا بهتره ساكت شم تا افتتاحيه المپيك رو ببينيم.
بله ساعت 8:08 روز هشتم ماه هشتم سال 2008 هست كه المپيك افتتاح مي شه. مراسم المپيك امسال بسيار پر هزينه بوده و پرهزينه ترين المپيك شناخته شده. بهتره به ورزشگاه آشيانه پرنده پكن بريم و مراسم رو تماشا كنيم. من هيچ صحبتي نمي كنم تا شما هم مراسم رو ببينيد. دوستان مراسم با شور و هيجان زيادي آغاز مي شه و همه چيز داره خوب پيش مي ره. اوخ اوخ چه صحنه خفني!
اتاق فرمان: جفات زود جمعش كن ما تصوير رو قطع مي كنيم.
بله بينندگان عزيز. ارتباط ما قطع شد. دوستان اتاق فرمان لطف كنن مراسم رو كامل، تأكيد مي كنم كامل كامل، مي فهميد كه، براي من ضبط كنن. بله حالا كه ارتباط ما برقرار نشده به ميهمانان برنامه مي رسيم. بله ميهمانان عزيز ! من سلام عرض مي كنم خدمت شما. شما اين المپيك رو چطور مي بينيد ؟
ميهمان1: المپيك امسال خيلي خوشگل و جيگري و باحال برگزار مي شه و افتتاحيه اش همونطور كه در مانيتور مي بينيم خيلي قشنگه.
مجري: كدوم مانيتور ارتباط ما كه قطع شده، تصوير نداريم كه...
ميهمان1: نه بابا اون مانيتوره پشت دوربين ديگه. اوني كه...
مجري: بله بهتره به سراغ ميهمان بعدي مون بريم تا ارتباط برقرار شه. ميهمان عزيز شما اين المپيك رو چطور براي كشورمون پيش بيني مي كنيد؟
ميهمان2: اين المپيك با حضور تيمهاي خيلي قدري برگزار مي شه و ما هم دوست داريم...
مجري: گويا ارتباط ما برقرار شد. دوباره تصوير اومد. بينندگان عزيز! ادامه مراسم رو مي بينيم.
بله نمايش قشنگي قرار هست كه برگزار بشه و هنرمندان اين مراسم 3 سال هست كه دارن تمرين مي كنن. مراسم رو ادامه مي ديم. واقعاً اين خارجي ها خيلي مراسم قشنگي رو برگزار مي كنن. به بخش نمايش رسيديم، اما گويا قراره قبلش يكي از اين چيني ها برنامه اي اجرا بكنه. مياد روي سن. اين برنامه اي كه اين خانم قراره اجرا كنه، هنوز معلوم نيست كه چي باشه ؟
اتاق فرمان: جفات جان برو سراغ بقيه ميهمانان...
مجري: بله باز هم ارتباط ما قطع شد. من يك لحظه به اتاق فرمان اشاره كنم كه اونها رو رو DVD بزنين كه كيفيتش بالا باشه. بينندگان عزيز شما كاري به اين كارها نداشته باشين. اينها كارهاي تخصصي شبكه است!
مجري در ادامه: با ميهمان دوممون هم صحبت كرديم. بله. ميهمان سوم هم كه خوابشون برده. گناه داره، بيدارشون نكنين. خب ميهمان چهارم برنامه. شما المپيك رو چطور مي بينيد؟
ميهمان 4: المپيك امسال المپيك خوبيه و من حتما نگاه مي كنم.
مجري: بله شما كار مهمي انجام مي ديد. به هرحال شما كه بايد از ماهواره نگاه كنيد.
ميهمان4: ما كه ماهواره نداريم اما، از همسايه مون مي گيريم. مي بينيم.
مجري: بله ارتباط ما وصل شد. رسيديم به مرحله رژه تيمها. تيم اول وارد ميدان مي شه و رژه مي ره.
اتاق فرمان: زودتر يه چيزي پيدا كن گير بده بهش.......
مجري در ادامه: باز دوباره ارتباط ما قطع شد، بله توجه كنين بينندگان عزيز اين آرم بازيهاي المپيك در اصل يك حرف چينيه كه توسط يكي از گرافيستها به اين زيبايي به شكل آرم در اومده
مجري: بله اشاره مي كنن كه تيم ايران به ميدان اومد. با هم مراسم رژه تيم ايران رو مي بينيم. خوب تيم ايران رژه رفت و تموم شد. بله بازهم ارتباط ما قطع شد. بينندگان عزيز! ديگه برنامه تموم شد بريد به كاراتون برسيد.
ما هم ديگه بقيه مراسم رو نشون نمي ديم. الكي دلتون رو صابون نزنيد.


چاپ شده در روزنامه قدس در تاریخ ۲۴ مرداد ۱۳۸۷

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
این یه مطلب کاملا واقعیه
با سلام به همه دوستان عزیز.
جمعه 11تیر ماه 1 خورشید گرفتگی رخ داد که در منطقه شمال شرق ایران از همه جا بهتر دیده می شد.
جای شما خالی ما هم از قافله عقب نموندیم و راه افتادیم که بریم خورشید گرفتگی رو رصد کنیم. رفتیم و در پای کوه های آب و برق (کوههای جنوب مشهد) مشغول رصد خورشید گرفتگی شدیم.
جای شما خالی خیلی خوش گذشت. البته من هم دست خالی نرفته بودم. دوربین خودم رو همراه برده بودم و حدود 300 تا عکس از لحظه به لحظه ی وقوع این پدیده ی زیبا عکس گرفتم.
عکسش رو در زیر می بینید
چند تذکر:
1- این عکس ها رو من با فیلتر گرفتم و به خاطر اون تاریک دیده می شه
2- عکس ها از راست به چپ و از بالا به پایین کلیه مراحل رو نشون می ده
در ضمن باید از دوست خوبم محمد افتخاری هم تشکر کنم که خیلی هوای ما رو داشت

دیگه  این عکاسی ضایع ما رو به بزرگواری خودتون نادیده بگیرید



استفاده از تصویر با ذکر منبع بلامانع است




یاد آوری خیلی مهم: در 26 و 27 امرداد(مرداد) ماه 1 ماه گرفتگی داریم که اون رو از دست ندید.

 
نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
!@#$%^&*

با سلام به همه دوستان عزیز

خسته نباشید . در این هوای گرم چه کار ها می کنید؟

ما که درگیر کلاس و درس هستیم . البته بگم که یه وقت سوئ تفاهم پیش نیاد . من دارم برای کنکور درس می خونم . خدای نکرده درسی رو که تجدید !! نشدم که بخوام برم دوباره شهریور ماه امتحان بدم. خوب . می گفتم . با توجه به خیل عظیم نامه ها و ایمیل !!! هایی که از طرف شما دوستان عزیز به طرف بنده گسیل شده بود با تأکید بر این که گرمای تابستان دوستان رو آزار می ده از من درخواست شده بود که طنز بنویسم و به تلطیف هوا کمک کنم . من هم برای همین و به اصرار دوستان اقدام به نوشتن طنز کردم. امید وارم که بتونم با این کارم به تلطیف هوای گرم تابستون کمک کنم و شما بتونید گرما رو راحت تر تحمل کنید.

این هم آخرین مطلبم که سوم مرداد ماه 1387 تو روزنامه قدس چاپ شد.

خوشحال می شم بخونیدش.

می خوام بگم دوستت دارم

 

شاید این آخرین نامه ای باشه که برای تو می نویسم. دیگه از دستت شاکی شدم. تو هیچ وقت دل به من ندادی ، ولی من همیشه تو رو تو دل خودم جا دادم. ناراحتی من به خاطر اینه که تو هیچ وقت ارزش خودت رو ندونستی و بعد از این که یه عده دروغگو ارزشت رو الکی بالا بردن، از ما رو برگردوندی. می دونم . تو منو فراموش کردی ولی من هیچ وقت فراموشت نمی کنم .

عطر تنت و اون قامت زیبات هرگز از یادم نمی ره. هرجا که میرم. تو خیابونا ، تو سوپر مارکت ها و .. اصلا همه جا، عکست جلوی چشممه . فقط و فقط دارم تو رو می بینم. دارم دیوونه می شم. شاید اون روزها رو که تو با گرمای وجودت دل منو گرم می کردی و به من آرامش می دادی رو هیچ وقت فراموش نکنم ولی می دونم که تو جنبه گرانبهاتر شدن رو نداشتی و دلم رو ترک کردی و رفتی........

خیلی تلاش کردم که لنگه ات رو پیدا کنم تا جات رو تو دلم پر کنه، ولی نشد . آخه تو تکی. هرچی بوده گذشته،ولش کن. حالا من موندم که دارم برات نامه می نویسم.هرروز دارم سعی می کنم که فراموشت کنم ولی مگه این دل و روده می ذارن؟

اکبر آقا می گفت که دوباره داری خودت رو پیدا می کنی و سرت به سنگ خورده و فهمیدی که ارزش واقعی ات همون ارزش قدیمیه که پیش من داشتی و داری دوباره به دلم بر می گردی. یعنی دوباره می خوای به خونه برگردی....

باورم نمی شه . خدای من یعنی میشه برنج رو دوباره تو خونه ببینم و دوباره تو دلم جاش بدم؟

برنج عزیزم . هروقت برگردی قدمت به روی چشم. من و تمامی اعضای خانواده چشم به راه قدوم مبارکت هستیم.

منتظرتم ها!!!!!!!

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
سلام به همه دوستان

خسته نباشید. می خواستم به همه ۱ خبر خوش بدم و اون این که

من دیگه تا سال دیگه تیرماه طنز نمی نویسم و اگر هم بنویسم ۲ ۳ ماهی ۱ دونه . البته سعی می کنم اگه مطلب خوبی بود تو وبلاگ جاش بدم.

از تمامی دوستان تقاضا مندم که مرا دعا کنند که سال دیگه کنکور دارم.

یا حق

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
ن والقلم و ما یسطرون
سلام.

روز قلم رو بر تمامی اهل قلم و نویسندگان و روزنامه نگاران و ............(وبلاگ نویسان)و... تبریک می گم

روز قلم مبارک

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
سلام
 سلام به همه ی دوستان خوب.

چندوقتی نبودم . درگیر کارهای عقب افتادم بودم. نرسیدم مطلب بنویسم. وبلاگ رو هم نشد به روز کنم. از همه معذرت می خوام.

سعی می کنم از این به بعد بیشتر توجه کنم.

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
هویجوری

سلام به جمع دوستان عزیز.

چطورین .

انشالله که خوبین.

ما هم امتحانات رو دادیم و رفت پی کارش . دیگه یه مدت استراحت و طنز نویسی و بعد هم برای کنکور خوندن.

چه خبر ؟

ما رو بی خبر نذارین.

این طنزی که نوشتم بعد از مدت ها بود و ممکنه زیاد خوب از آب در نیومده باشه ولی باز هم دوست دارم بخونیدش و نظرتون رو بگید:

البته پیشاپیش بگم که مساله کاملا واقعیه و این اتفاق در تهران رخ داده و خبرش هم این بود "موشی با ورود به یک پست برق باعث آتش گرفتن آن شد" 

منتظر نظرات گرم شما هستم.

موش آزادی خواه

چندی پیش در خبر ها شنیدیم که موشی با ورود به پست برق و قرا گرفتن در میان قطب های مثبت و منفی باعث ایجاد اتصال بین دو قطب و آتش گرفتن خودش و پست برق شد.

این موش لحظاتی قبل از انجام این حرکت در جمع خبر نگاران اعلام کرد که اقدامی اعتراض آمیز انجام خواهد داد ولی نگفت که چه عملیاتی. بنا به این امر خبر نگار ما در گفتگویی که با وی داشت شرحی بر این واقعه بدست آورده که در زیر می خوانیم :

جناب موش شما چرا این حرکت اعتراض آمیز رو انجام می دید ؟

من این عملیات انتحاری رو به خاطر اعتراض به عدم آزادی موش ها انجام می دم و گفته باشم من یه آزادی خواه هستم و هر حرفی هم که بزنم تا آخرش هستم.

شما این اقدام رو تا چه حد قابل توجه می دونید؟

ببین خبرنگار موذی تو هرچه قدر هم که بخوای نمی تونی از زیر زبون من بکشی بیرون که چرا این کار رو می کنم.

ولی من اقدامی انجام می دم که همه دنیا رو متوجه خودش می کنه. در ضمن من یه آزادی خواه هستم .

یعنی این اقدام شما خیلی اقدام خفنیه؟

بله . شما هر جا که بری و فکر کنی ، نمی تونی به این کاری که من می خوام بکنم پی ببری. در ضمن من یه آزادی خواه هستم .

بله خوانندگان عزیز این موش کوله پشتی خودش رو برداشت و به سمت پست برق رفت ولی هنوز معلوم نیست می خواد دست به چه کاری بزنه.

خبرنگار سی ان ان رو می بینم به سمت موش مذکور می ره تا از این اقدام آزادی خواهانه این موش در ایران فیلم بگیره. وای موش دست به کار شد و به داخل پست برق رفت . هنوز چشم ها خیره مونده . موش فریاد می زنه که اگه زندگی تونو دوست دارین برید عقب. همه خبرنگاران، یعنی من به جای همه خبرنگاران به عقب می رم . خوانندگان عزیز هم اکنون بابابرقی از راه رسید . بابابرقی داره به سمت پست برق می ره تا با موش صحبت کنه . قسمتی از صحبت های بابابرقی رو با موش مذکور که توسط ضبط مخفی ما در اون محدوده ضبط شده با هم می خوانیم:

بابابرقی: موش پدر سوخته، غرب زده ، وطن فروش ، خودفروش!!!، بی فرهنگ سریعتر از پست برق بیا بیرون

موش : برو بابا . تو هم از همونهایی هستی که با آزادی ما موش ها مخالفی . اگه می خوای بیام بیرون باید تا 3 که شمردم یه هلیکوپتر برام بفرستی تا من بیام بیرون و با اون فرار کنم. یالا یک دو سه، یک دو سه، یک دو سه....

بابابرقی: آخه بدبخت تو که قدّت به فرمون  هلیکوپتر هم نمی رسه!. چه جوری می خوای با اون پرواز کنی؟

موش: اون دیگه به خودم مربوطه

بابابرقی: پدر سوخته ی (...............)!! آخه (...........................) تو رو چه به آزادی خواهی . میای بیرون یا این که با قبض برق کمر پدرت رو بشکنم و پدرت رو در بیارم؟

موش : همین شما ها اید که نمی ذارید ما جوونا راحت باشیم . من آزادی می خوام آزادی می خوام آزادی می خوااااااا.......   بوم دینگ بنگزش (شما این رو به عنوان صدای انفجار در نظر بگیرید!!!!)

متاسفانه موش مذکور بالاخره کار خودش را کرد و پست برق را به آتش کشید. متإسفانه در این حرکت اعتراض آمیز تعداد 529 خبرنگار از 530 خبرنگار حاضر در صحنه در آتش سوختندو من یکی فقط زنده موندم (دل همشون بسوزه ) و طی مصاحبه ای که با مدیر برق منطقه ای که پست برق در آنجا بود داشتم مسئول مذکور اعلام کرد:

ما پدر موش مذکور را در می آوریم . روزگارش را سیاه می کنیم . پست برق آتیش می زنی . خودم به شخصه میام ...... ِت رو آتش می زنم .

لازم به ذکر است که پدر موش مذکور در مصاحبه ای مطبوعاتی اعلام کرد:

من مسئولیت این عملیات را به عهده نمی گیرم و تمامی هزینه ها بر عهده ی خود اوست و من او را در اقدامی نادر از ارث محروم می کنم!!!.

پدر موش مذکور که خیلی عصبانی به نظر می رسید در ادامه گفت: این موش تا زمانی فرزند من محسوب می شد که زنده بود و حالا که مرده فرزند من نیست و شما اگه تونستید هزینه ها رو از خودش بگیرید.

البته شبکه های ماهواره ای اعلام کردند که گروهک تروریستی « علی القاعده!!» یکی از زیر مجموعه های القاعده مسئولیت این انفجار رو به عهده گرفته. البته گفته می شه که اداره برق اعلام کرده در صورتی که نتونه پول رواز موش مرحوم بگیره تمام اون رو از حاضرین در صحنه می گیره. و خوشبختانه تمام افراد حاضر در صحنه سوختند و تنها یک نفر.... صبر کن ببینم، اون یه نفر کی می تونه باشه ؟ نه سند داری که من زنده ام ؟ اوخ اوخ من رفتم چون بابابرقی غیر از این که ضد برقه ، ضد آتیش هم هست و زنده مونده و داره به طرفم میاد. دستت رو بکش (.............) برو از یکی دیگه پول رو بگیر بینم مرتیکه(.........) .

سلاح سرد در میاری ؟ من هم دارم، حرفیه ؟ چاقوره بذار زیمین! مادر نزِییده کسی که با مو در بیفته . آخ چاقو خوردُم . کمک ... کمک ... کمک ....

و در این جا خبرنگار ما نیز که تنها امید اداره برق بود در اثر چاقوکشی بابابرقی! کشته شد. روحش شاد.

 

 

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
فاطمه
دکترشریعتی میگه:

خواستم بگويم:یا فاطمه الزهرا
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.

یا فاطمه الزهرا

شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه زهرا را پیشاپیش تسلیت می گم

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
بابا ما با نفوذیم

سلام . حالا که این مطلب رو می فرستم ساعت از ۱۱:۳۰ شب گذشته و تقویم هم تاریخ ۶/۳/۸۷ رو نشون می ده .

آقا اصلا ما با امتحان دادن در ایام خرداد ماه مخالفیم. نه که ما خیلی داشن آموزهای حساسی هستیم و بسیار هم باید مواظب باشیم تا فشار زیادی رو ما نیاد به همین دلیل گروهی رو با بسته پیشنهادی به دفتر وزیر آموزش و پرورش فرستادیم تا صحبت کنند و امتحان ها رو لغو کنن و به هفته آینده موکول کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

آره دیگه اینه . ما نفوذمون اینقدر بالاست که تونستیم در غیاب مجلس ۸-۷(هفت الی هشتم) امتحان ۱۶ خرداد رو کنسل کنیم.

آره بابا ما اینجا داریم امتحان کنسل کن تربیت می کنیم.

حالا ما به شما حال دادیم و ترتیبی دادیم که امتحان رو کنسل کنند. حالا از تمامی دوستان خواهشمندیم ما را از دعای خیر خود فراموش نکنند . آخه بعدش باز هم باید امتحان بدیم . (دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!!!)

ولی مهم اینه که ما!!!!!و باز هم میگم که تنها ما امتحان رو کنسل کردیم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
سلام به جمع دوستان

خسته نباشید. امروز که دارم این مطلب رو می نویسم ۲۸ اردیبهشت ساعت ۱۶:۲۷ و منهم امروز امتحان درس تاریخ داشتم.

تاریخ . زیاد بود ولی آسون . خدا رو شکر امتحان رو خوب دادم و امید وارم که بتونم بقیه رو هم خوب بدم .

فقط می خواستم بگم برام دعا کنید.

فعلا دیر به دیر آپدیت می شم( حالا نه که خیلی زود به زود آپدیت می شدم!!!!).

ولی بعد از ۲۳ خرداد دوباره مطلب می نویسم. خوشحال می شم باز هم به من سر بزنید

فعلا خدانگهدار

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
این هم مطلب بعدی و آخرین مطلب تا الان

زنگ انشا:

سال جدید خود را چگونه می گذرانید ؟

در سال جدی بسیاری از چیز ها دچار تغییر شدند که بهتر بود نشوند و بسیاری هم که باید تغییر می کردند بدون تغییر باقس ماندند. یکی از بزرگترین جنجالهای خبری که همه را متوجه خود ساخته و نیز دود از سر و گوش همه متخارج(!) نموده این بوده است که در سال جدید مرغ ها ارزشمند تر شدند ولی انسانها همانطور که بودند باقی ماندند . بله طبق اخبار موجود قیمت مرغ از حدود 2000 تومان در سال 86 به قیمت 2700 تومان – قیمت تا لحظه نگارش انشا- در هر کیلو در سال 87 رسید که حدود 36 درصد رشد را نشان می دهد (بابا مرغ ها چه نفوذی دارند. ایول) و ما هم هرطور که به خودمان فشار آوردیم تا دلیلی برای این افزایش قیمت کشف کنیم، چیزی به دست نیامد، البته اخباری مبنی بر فداکاری مرغ ها و جان دادن آنها برای گرفتن دیه برای خانواده و پاس کردن چک های جناب خروس خان نیز به دست ما رسیده و احتمال می رود یکی از علل گرانی مرغ همین باشد.

حال بهتر است که از این زاویه به قضیه نگاه کنیم : در سال جدید  دیه انسان کامل نسبت به سال گذشته هیچ تغییری نکرده و این حکایت از بالا رفتن ارزش مرغ ها از انسان و تشکیل نژاد برتر مرغی(!) دارد.

البته ما به همراه عده ای از ستاره شناسان و فالگیر ها و کف بین ها تحقیقاتی را انجام دادیم که به این موضوع مربوط می باشد و در زیر به نتایج آن اشاره شده است:

تذکر خیلی خفن: لطفا قبل از گوش کردن به این قسمت از انشا، کودکان خود را بخوابانید. این قسمت برای افراد زیر 16 سال و همچنین افراد با قلب ناراحت توصیه نمی شود:

1)    در سال های آینده قیمت مرغ به قیمت جان انسان ها و حتی بالاتر از آن خواهد رسید .

2)    بازار پر مرغ جای بازار های نفتی را خواهد گرفت و به جای اوپک نفتی و گازی، اوپک مرغی به راه خواهد افتاد.

3)    احتمال حمله مرغ ها به انسان ها و حکومت آنها به انسان ها وجود دارد.

4)    دیگر به جای این که انسان ها مرغ بریان بخورند ، مرغ ها انسان بریان خواهند خورد!!!!!!!!

5)    مرغ ها نژاد برتر شناخته خواهند شد.

پس بیاید دست در دست هم دهیم و با مکتب مرغیسم(Morghism) مبارزه کنیم

این بود انشای من زنده باد بابای من

 

 

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب

سلام . این مطلب قدیمیه وشاید کمی ضعیف باشه ولی شما ببخشید

از شهرداري چه چيزهايي آموخته ايم؟ ؛ تونل وحشت

 

مقدمه: شهرداري براي شهر ما بسيار مفيد و خيلي سودها دارد؛ مثلاً اقدام به تصميم گيري مي كند تا كاري انجام ندهد.




متن انشا: ما از شهرداري آموختيم كه قطار شهري را در يك خط راه بيندازيم تا شايد كمي اشتغال بزاييم. و بعدش در كتابهاي خواهرم اينا بنويسيم كه قطار شهري چهار تا خط دارد كه از چهار نقطه ي شهر به چهار نقطه ديگر خواهد رفت. ما آموختيم كه بياييم و به بهانه كاهش ترافيك، ميدان وسط شهرمان را خراب كنيم و در وسط شهر براي ماشين ها آپارتمان بسازيم و بعدش بياييم و بگوييم كه مجسمه فلان ميدان خوشگل نيست و خراب كنيم و 6 تايش كنيم. بابايم مي گويد خدا شهرداري را بيامرزد كه اشتغال زاييد. من دوست دارم وقتي بزرگ شدم اگر پارتي در وزارت مملكت كه نمي دانم اسم درستش چيست، داشتيم، شهردار شوم. چون همه به جانم دعا مي كنند. ما از شهرداري شهرمان اين را هم آموختيم كه اگر تونلهاي مترو شهرمان را ساختيم بعد قطار نداشتيم در عوض مي توانيم از آن به عنوان نمايشگاه كتاب استفاده كنيم. اگر مترو دست من بود، تونلهايش را مي كردم تونل وحشت و در آنجا سيرك و سينما نيز داير مي كردم.
من از درسهاي ديگري كه از شهرداري گرفتم اين بود كه بيايم زمينهاي اطراف شهرمان را به زمين خرها كه زمينها را مي خرند و مي كوبند و مي رقصند و هزار كار غير مفيد انجام مي دهند، مفتكي هديه كنم تا آنها شهر را بسازند و توسعه دهند؛ زيرا عوارض بيشتري نصيب شهرداري و در نتيجه باعث پيشرفت شهرمان مي شود. من اگر نتوانستم شهردار شوم مي خواهم زمين خرشوم و با زمينهاي مفتكي، شهرم را توسعه دهم.
نتيجه: هيچ وقت نبايد از شهرداري انتقاد كرد؛ چون خيلي خطرناك است و ممكن است از شهر بيرونمان كنند.
اين بود انشاي من زنده باد معلم و شهردار من.

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
سلام بر شما ای دوستان

ما از طنز نویسی توبه کرده بودیم اما از طرفی دیدیم نمی شود و جان به لب رسیده .

حال به زودی نه چندان دیر (عجب واژه ی ادبی توپی!!!!) دوباره قلم را در دست می گیریم تا مطلبی برنویسیم(!!!!!) انشاالله

با امید به خدا از این به بعد بازهم این وبلاگ به روز خواهد شد

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
سلام دوستان . خسته نباشید

متأسفانه برای دسترسی به اینترنت برام مشکل پیش اومده بود و فعلا حل شد.

چون در حال پیگیری کارهام هستم دیر به دیر وبلاگم آپدیت می شه از همه معذرت می خوام . ولی سال نو رو پیشاپیش تبریک می گم . این هم هفت سین من

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب
سلام به همه دوستان

خسته نباشید .

واقعی ای که باید باورش کنیم

در صف نانوای بودم که پیرزنی را دیدم که ایستاده و رنگی بر چهره ندارد و به نان ها می نگرد

از زنی پرسید نان چنده؟

زن در جوابش گفت: نمی دونم ولی هرچی بیشتر بگیری بهتره . نون هاش خیلی خوبه . تو یخچال خوب می مونه

پیرزن در جواب گفت : مادر جان آخه ما که یخچال نداریم که بخوایم توش نون نگاه داریم.

اون زنه دیگه براش نون گرفت و بهش داد.

پیرزن در جوابش دعاش کرد و با تشکری که کرد  راهش رو ادامه داد و رفت .و رفتو رفت تا از نظر ها ناپدید شد.

 

آخه یکی نیست بگه که چرا بعضی از افراد پولشون از پارو هم بالاتر می ره ولی این چنین افرادی از داشتن یک یخچال هرچند هنه محروم باشند؟

 

راستی جواب این سوال رو باید از کی خواست؟

 

نوشته شده توسط صادق غفرانی | | لینک به این مطلب